منوی سایت
کتابخانه
راه نجاتچرا مسيحي نيستم؟راه مسیحگفتگوهای من و مسیحیانهزار سوال سادهدر جستجوی حقیقتاهدنا الصراط المستقیماسلام آیین برادری
جستجو
جستجوي پيشرفته
Article
اشاره
پولس در شمار بحثانگيزترين الاهيدانان مسيحى است كه تأثير عميقى بر سامانه آموزههاى مسيحيت داشته است. او هرگز نتوانست عيسى را درك كند و به شاگردىاش درآيد، اما وى را بايد از عوامل مهم تشكيلدهنده تاريخ مسيحيت دانست، نه فقط يك شخص خاص. بىگمان در ميان آراى پولس كه به شكلى زنجيرهوار درهم تنيدهاند، رويكرد او به شريعت پردامنهترين مباحث را در مجموعه عهد جديد و رسائلش به خود اختصاص داده است. او تلاش مىكند تا با طرح پيشفرضهايى الاهياتى جوهره شريعت را انكار كند و مردم را به حيات روحانى در عيسى مسيح فرا خواند؛ چيزى كه از عيسى(ع) نمىتوان تأييدى بر آن يافت.
بررسى شريعت موسوى در مجموعه نوشتههاى عهد جديد، موضوع پردامنهاى است كه مباحث فراوانى درباره آن مطرح شده است. فارغ از چرايىِ اين امر، نگاه عهد جديد به شريعت را مىتوان در سه رويكرد متمايز سامان داد: رويكرد مسيح، رويكرد رسولان و رويكرد پولس.
در اين نوشته، نويسنده بر آن است تا رويكرد پولس به شريعت موسوى را بر اساس آنچه در رسائلش طرح شده، بررسى كند و به اختصار به تمايز آن با رويكرد مسيح و رسولان بپردازد.
1. مقدمه
1ـ1. پولس:
اطلاعات و دانستههاى ما از زندگى و افعال پولس بيشتر برگرفته از «اعمال رسولان» و تاحدى رسالههاى اوست.(1) بر اساس اين اطلاعات، او در شهر طرسوس شهرى مهم، تجارى و بر سر راه آسياى صغير، متولد شد(2) و براى تحصيل به اورشليم رفت و به فراگيرى الاهيات و شريعت يهود پرداخت و در سايه اين آموزهها به يك فريسىِ تمامعيارِ متعصب مبدل گشت.(3) پولس هرگز نتوانست عيسى را درك كند و شاگرد او باشد و در حقيقت هر آنچه درباره عيسى مىدانست، از مردم فراگرفته بود.(4) با اين همه، پس از عيسىمسيح مؤثرترين چهرهاى است كه در مجموعه عهد جديد از او سخن به ميان آمده است.(5) او خود مىگويد كه در شهودى كاملاً شخصى، عيسى را ديده و به افتخار شاگردىاش دست يافته است: «اما چون خدا مرا از شكم مادرم برگزيد و به فيض خود مرا خواند، رضا بدين داد كه پسر خود را در من آشكار سازد تا در ميان امتها بدو بشارت دهم. در آن وقت با جسم و خون مشورت نكردم» (غلاطيان 1:15ـ17). بر اساس «اعمال رسولان»، اين تجربه پولس در راه دمشق و در حالىكه براى آزار و اذيت مسيحيان در سفر بود، رخ داد و سبب شد كه به صورت ناگهانى تغيير كيش داده، به مثلى براى يك زندگى بدل شود كه به وسيله نقطه عطفى روشن به دو بخش تقسيم مىشود.(6)
او پيش از اين تجربه در جامعه جوان مسيحى چهره مثبتى نبود و مشكلات فراوانى براى اين جامعه تازهپديد فراهم آورده بود و به شدت با آموزههاى عيسى و پيروان او مخالفت مىكرد.(7) او خود در اينباره چنين مىگويد: «زيرا كه سرگذشتِ سابق مرا در دين يهود شنيدهايد كه بر كليساى خدا بىنهايت جفا مىنمودم و آن را ويران مىساختم و در دين يهود از اكثر همسالان قوم خود پيشى مىجستم و در تقاليد اجداد خود بهغايت غيور بودم» (غلاطيان 1:14 و 13). از نگاه او، اين جامعه جوان اهل طريقت بودند و به همين دليل از هيچ كوششى براى نابودى و آزار آنان فروگذارى نمىكرد.(8)
تاريخ مسيحيت را بدون پولس نمىتوان فهميد. او بىترديد شخصيت دوم دنياى مسيحى است و بحث از او صرفا بحث از يك شخص نيست؛ چه اينكه وجود او را تنها نبايد وجود تاريخى يك انسان دانست. او مرحلهاى است از تاريخ كليساى رسولى و درك پولس، و مطالعه او مطالعه و درك مرحلهاى از تاريخ مسيحيت است.(9) تأثير انكارناپذير پولس در مسيحيت بدان پايه است كه شايد بتوان ادعا كرد كه آيينِ مسيحيت به دنبال تلاش و اصرار او به صورت يك آيين كاملاً متمايز از آيين يهود درآمد و اگر اين تلاش صورت نمىگرفت، مسيحيت وضعيت كنونى را نداشت(10) و مثل ساليان نخست، فرقهاى در شمار فرقههاى يهودى بود.
پولس درشمار بحثانگيزترين شخصيتهاى مسيحى است و ديدگاههاى او همواره مايه اختلاف بوده است.(11) او هم يهوديان و هم مسيحيان را با پرسشهايى اساسى مواجه ساخت. يهوديان هميشه مىپرسند كه آيا او، كه يهودى بود، واقعا مرتد شد و از شريعت يهود دست برداشت؟ در مقابل مسيحيان مىپرسند كه آيا او بهواقع عيساى ناصرى را شناخت؟ برخى اورا بزرگترين تحريفكننده مسيحيت وآموزههاى عيسى مىدانند و با ايجاد تقابل ميان آموزههاى او و عيسى، او را به شكلى جدى به نقد مىكشند. در مقابل، گروهى از متكلمان مسيحى، پولس و آموزههايش را پذيرفته و هرگز در مقام انكار او برنيامدهاند و تلاش مىكنند تا ميان گفتههاى او و عيسى آشتى به وجود آورند.(12)
او مباحث پردامنه فراوانى در جامعه مسيحى بر جاى گذاشت و بىترديد بايد او را نخستين و بزرگترين الاهيدان مسيحى به شمار آورد؛ كسى كه توانست الاهيات مسيحى را آغاز كرده و به آن عمق بخشد.(13)
1ـ2. مراد پولس از «شريعت»؛
كلمه شريعت بيش از هر كلمه ديگرى در رسائل پولس به كار گرفته شده است. در رساله غلاطيان، كه رساله نسبتا كوتاهى است، بيش از 25 بار و در رساله روميان، كه اندكى طولانىتر است، بيش از هفتادبار كلمه شريعت استفاده شده است. در ساير رسالههاى پولس نيز كم و بيش اين كلمه به كار رفته است. مراد پولس از شريعت در بيشتر موارد، كل شريعت موجود در عهد عتيق و معادل شريعت موسوى است.(14) همين معنا چيزى است كه در بيشتر كلمات عيسى و كاربردهاى او از اين كلمه اراده شده است. با اين حال، گاهى مراد او معنايى عام و كلى است؛ يعنى هر قانون و شريعتى كه بر زندگى انسان حاكم باشد؛ مانند: «زيرا جايى كه شريعت نيست، تجاوز هم نيست» (روميان 4:15 و 5:13) و گاهى مراد او اخصّ از معناى نخست است و او به مانند عيسى شريعت را در ده فرمان به كار گرفته است؛ مانند: «حاشا بلكه گناه را جز به شريعت ندانستم، زيرا كه شهوت را نمىدانستم اگر نمىگفت طمع مورز» (روميان 7:7). اين فرمانِ دهم از مجموعه ده فرمان است (خروج 20:17). گاهى نيز مراد از شريعت در رسائل پولس، شريعت در اسفار پنجگانه است؛ مثل «...بدون شريعت عدالت خدا ظاهر شده است» (روميان 3:21) كه بر اساس تفاسير كتاب مقدس بدين معنا تفسير شده است.(15)
در اين نوشته، ما معناى غالب شريعت در نگاه پولس، شريعت موسوى را بررسى مىكنيم و برآنيم تا حد توان، ديدگاهش درباره جايگاه اين معنا از شريعت را توضيح دهيم. به همين دليل، تأكيد مىكنيم كه نظر پولس درباره شريعت را نبايد به كل قانون و شريعت تعميم داد. او از شريعتى خاص و معهود سخن مىگويد؛ شريعتى كه به دليلى كه خود پولس مىگويد، روزگارى در تاريخ انسان و بنىاسرائيل پديد آمد و براى مدتى هم تأثيرگذار بود.
1ـ3. التزام عملى پولس به شريعت:
پيش از هر چيز و فارغ از تمام انديشههاى پولس درباره شريعت، رفتار عملى او و ميزان تعهدش به آن سزاوار اشاره است. بدانسان كه اشاره شد، پولس يك فريسى تمامعيار، عالم مذهبى و مبلغ شريعت بود كه در راه ابلاغ آموزههاى آن بسيار كوشيد. در جوانى اصول و احكام شريعت را در اورشليم به خوبى فراگرفت،(16) و ساليانى طولانى در سايه تعاليم و آموزههاى احبار يهود آموزش ديد و بدين سبب، در انجام اعمال شرعى بهغايت غيور بود و بر آن اصرار مىورزيد. در اين نوشته، اين بخش از زندگى پولس مورد نظر نبوده و در آن مناقشهاى نيست. اما نكته مورد توجه، رفتار پولس پس از آن مكاشفه شخصى و زمانى است كه در كسوت ديانت تازه درآمد. بىگمان حكايت عهد جديد از رفتار پولس و چگونگى تندادن او به شريعت موسوى با آنچه از پولس پيش از مكاشفهاش شنيدهايم، يكسان نيست و در عين حال، اين حكايتها گاهى با دوگانگى و تضاد همراه است. كتاب مقدس گاهى پولس را فردى مقيد و متعهد به شريعت معرفى مىكند كه در تلاش است تا احكام شريعت موسوى را بهجا آورد و با وادار كردن ديگران به انقياد به اين احكام، شأن اين شريعت را محفوظ بدارد؛ مانند: «چون پولس خواست او (تيموتاوس) همراه او بيايد، او را مختون ساخت» (اعمال رسولان 16:1). در مقابلِ اين نقل، گاهى حكايت چيز ديگرى است و پولس به انجام امور تشريعى اصرارى ندارد؛ مانند آنچه درباره خود مىگويد: «ليكن تيطس نيز كه همراه من بود و يونانى بود، مجبور نشد كه مختون شود» (غلاطيان 2:3).
اين دو آيه دست كم در يك حكم شرعى از شريعت موسوى، كه اتفاقا يكى از كليدىترين و اساسىترين احكام آن شريعت است، حكايت يكسانى از رفتار پولس ارائه نمىدهند و نمىتوان از تناقضِ آشكارِ دو آيه چشم پوشيد. اين تضاد در رفتار پولس شايد نشاندهنده دگرگونى انديشههاى او در بستر زمان و شايد هم از آثار دستاورد كليساى اورشليم باشد؛ جايى كه ختنه براى غير يهوديان مسيحىشده (مسيحيان امّى) واجب دانسته نشد.(17)
2. طرح كلى ديدگاه پولس
پيش از آنكه به گزارش تفصيلى رويكرد پولس به شريعت موسوى بپردازيم، لازم است كه به اجمال به كليت رأى او در اين خصوص اشارهاى بكنيم.
پولس با طرح آموزه نجات از طريق ايمان و باور «فيض رايگان خدا» (غلاطيان 2:16 و روميان 3:28) معتقد است كه شريعت هيچ جايگاهى در نجات انسان ندارد.
از نگاه او، شريعت «مقدس است» (روميان 7:12) و «روحانى است» (روميان 7:14) و به وسيله خدا به بنىاسرائيل اعطا شده (روميان 9:4) و از اين نظر از امتيازات اين قوم به شمار مىآيد. با اين همه، در نقشه خدا براى نجات بشر در آغاز چيزى به نام شريعت وجود نداشته است و تنها دليل پيدايش آن، گناه آدم و در پى آن هبوط و افول او و گرفتاريش در طبيعت جسمانى و فاسد است.(18)
پولس معتقد است تا انسان در اين طبيعت جسمانى است و علاوه بر شريعت روحانى خدا قانون جسمانى ديگرى بر او حكومت مىكند، نمىتواند از گناه نجات يابد. شريعت براى تشخيص خوبى از بدى است. با اين همه، شريعت هرگز نمىتواند او را از فروافتادن در گناه نجات دهد (روميان باب 7). به باور وى، با آمدن مسيح در نقش فرزند خدا و فدا شدنش براى انسان و كفاره شدن در مقابل گناه آدم، آدمى با ايمان آوردن به او مىتواند زندگى تازه را به دست آورد؛ يك زندگى روحانى كه گناه و به تبع آن شريعت در آن معنا ندارد. تنها راه رسيدن به اين زندگى تازه، ايمان به مسيح است و اوج اين ايمان «تعميد يافتن در مسيح» (غلاطيان 3:26). از نگاه پولس، انسانها به وسيله اين ايمان پسران خدا مىشوند(19) و به مقام پسرخواندگى خدا مىرسند (غلاطيان 3:25). و در اين مقام، شريعت كاركرد خود را از دست مىدهد و انسان با هدايت روحالقدس احيا شده (دوم قرنتيان 3:6 و 7) و از گناه نجات مىيابد.
در حقيقت، پولس با توصيف دوران پيش از آمدن مسيح به دوران كودكى و غلامى و با بهرهگيرى از فرايند رشد معتقد است كه شريعت در نقش دايه يا نگهبان تنها در اين دوران مسئوليت داشت و با به سرآمدن اين دوران و رسيدن آدمى به بلوغ، شريعت كاركرد خود را از دست مىدهد.
3. پيشفرضهاى پولس در نفى شريعت:
بىگمان انديشه پولس بر سامانهاى از پيشفرضها استوار است؛ پيشفرضهايى كه بدونتوجه بهآنها نمىتوان به درك درستى از آنچه او در اين خصوص گفته، دست يافت. به همين دليل، به اجمال و در حد توان و ضرورت به اين پيشفرضها اشاره مىگردد.
3ـ1. گناه اصلى
به واقع، كليدىترين و اساسىترين پيشفرض پولس در اين زمينه اعتقاد او به «گناه اصلى»(20) است؛ بدان معنا كه پس از تحقق مشيت الهى و گناه آدم در باغ عدن و پس از آنكه همه عطايا و كمالات ممتاز او سلب شد، نسل او نيز از آن كمالات محروم مانده و همه انسانهاى پس از او با طبيعتى فاسد و گناهآلوده به هستى گام مىنهند. در حقيقت آنان از گناه جد خود در رنجاند.(21)
باور به گناه نخستين (با تفسيرى كه خواهد آمد) باورى كاملاً يهودى است و دور از درستى نيست كه پولس در اين انديشه از آموختههاى يهودىاش متأثر باشد. دانشمندان يهودى، كه روزگارى پولس در زمره آنان بود، بر اين مطلب اتفاق دارند كه طبيعت آدمى در اثر گناه نياى خود آلوده شده(22) و گناه آدم و حوا در باغ عدن بر همه نسلهاى بعد از آنان اثر گذاشته است و نسل آدم براى هميشه بار گناه اجداد خود را بر دوش مىكشد.(23) البته در اينكه مراد پولس از گناه اصلى چيست، آراى متفاوتى ارائه شده است. برخى چون اريگن با تفسيرى افراطى معتقدند كه هر انسانى بدان سبب كه از انسان گناهكارى پيش از خود به وجود مىآيد، او نيز گناهكار زاده مىشود.(24) بر اين اساس، هر انسانى كه به دنيا مىآيد، گناه و خطاى آدم ابوالبشر را بر دوش مىكشد و به همان گناه گناهكار شناخته مىشود.(25) دستهاى ديگر، مراد پولس از گناه نخستين را چنين تفسير مىكنند كه انسان گناه جد خود را به ارث نبرده بلكه طبيعت گناهآلوده او را به ارث برده است؛ طبيعت ضعيفى كه نتوانست انسان نخستين را در برابر وسوسههاى بيرونى شيطان، از گناه و سقوط نگاه دارد.(26) بر اساس اين تفسير، انسان بر اثر گناه جد خود از نظر معنوى و اخلاقى ضعيف شد و به همين دليل هر بار كه فرصتى پيش آيد او نيز به سهو و ناخواسته بهدام گناه فرومىرود واين صفت اگرچه بهخودى خود گناه نيست ولى چون سبب سقوط وگناه است، نشانه ضعف ونقص است.(27) درتفسير سوم، مراد پولس از گناه نخستين چنين تفسير مىشود كه در آزمون باغ عدن، آدم به نيابت از همه انسانها شركت جسته بود. اگر او در آن آزمون پيروز مىشد گويى همه انسانها پيروز شده بودند و حال كه چنين نشده و او اين آزمون را ناموفق به پايان رسانيده، گويا تمام انسانها آزمايش شده و ناموفق بودهاند. از اينرو، به دليل گناهكار بودن آدم، گناه فرد فرد آدميان آشكار گرديد و همه افراد بشر تنبيه شدند و به اين ترتيب طبيعت فاسد آدمى به تمام نسل او سرايت كرد.(28)
از ميان اين سه تفسير، كه البته بخشى از تفاسير متعدد از آموزه گناه نخستين است،(29) تفسير نخست نه با آموزههاى عيسى در عهد جديد سازگار است(30) و نه با پيشينه يهودى اين اعتقاد و تفسير دانشمندان يهودى از گناه نخستين؛ زيرا اين دانشمندان در كنار باور به گناه نخستين، به اين معنا نيز اعتقاد دارند كه انسان ذاتا موجودى بىگناه است: «مثل كودك يكساله كه هنوز مزه گناه را نچشيده است»(31) يا: «خوشا به حال كسى كه در لحظه مرگ مانند لحظه تولد باشد.»(32) اين باور پولس در الاهيات مسيحى چنان ريشه دوانده كه امروزه همه مسيحيان و عالمان الاهيات مسيحى آن را يكى از اصول مهم و خدشهناپذير الاهيات مىدانند؛ بدان پايه كه در اعتقادنامه شوراى ترنت(33) مىخوانيم: «اگر كسى ادعا كند كه گناه آدم فقط به خودش صدمه رساند و به فرزندانش آسيبى نرساند، يا عدالت و تقدسى كه از طرف خدا داشت فقط از دست خودش رفت نه از دست ما... چنين كسى ملعون است.»(34)
3ـ2. مرگ
پيشفرض دوم پولس در نفى شريعت، مفهوم مرگ است. در نگاه او و بر اساس تحليلى كه از گناه و گناه اصلى دارد، گناه با مرگ در يك نقطه با هم در پيوند است: «زيرا كه مزد گناه مرگ است» (روميان: 6:23). بر اين اساس، پولس اعلام مىكند كه بر اثر گناه آدم در باغ عدن، وارثان او، كه همان نسل اويند، گرفتار طبيعتى فاسد و گناه آلوده شدند و مرگ نيز در عالم هستى داخل شد و بر او و نسلش سايه افكند. او به روشنى مىگويد: «... به وساطت يك آدم گناه داخل جهان شد و به (وسيله) گناه، مرگ» (روميان 5:12). بر اين اساس اگر گناهى از آدم سر نمىزد، وى هرگز گرفتار مرگ نمىشد.
رأى پولس بر اين تحليل استوار است كه انسان در اثر گناه آدم، نياى انسان، به راهى كشانده شده كه پايانى جز مرگ نخواهد داشت.»(35) در اينجا بر آن نيستيم تا بياييم كه پولس چگونه چنين تعاملى را بين مرگ و گناه استوار داشته و مرگ بر اساس چه توجيهى ثمره و نتيجه گناه است و آيا مرگ، عقوبتِ تكوينى گناه است يا تشريعى آن. اين پرسشها در جاى خود مهمند و اگر پژوهشگرى در آثار پولس و مفسران او تحليلى با حوصله انجام دهد، شايد بتواند پاسخى براى آنها بيابد؛ اما در حوصله نوشته پيشِ رو نيست و در تكميل بحث نيز تأثير چندانى ندارد. با اين همه مسلم است كه آدم در پى ارتكاب گناه تمام آن مناقب و موهبتهاى ممتاز را از دست داد و به طبيعتى جسمانى تنزل يافت و در اين طبيعت تازه پايانى جز مرگ نخواهد داشت.
نگاه پولس به مرگ و رابطه آن با گناه مثل نگاهش به گناه اصلى از آموختههاى پيشين او از دانشمندان يهودى تأثير پذيرفته است؛ زيرا بنابه تفكر دانشمندان يهودى، مرگ در اثر گناه آدم و حوا بر آنها عارض گشت وگرنه آنان براى بقا و زندگى ابدى در بهشت آفريده شده بودند: «هر گاه كسى از تو بپرسد كه اگر آدم ابوالبشر خطا نمىكرد و از ميوه درخت ممنوع نمىخورد، تا ابد زنده و جاويد مىماند، تو در جواب او بگو كه (الياس) پيامبر خدا خطا نكرد و تا ابد زنده و جاويد ماند.»(36) باز در بيانى ديگر و هويداتر آمده است كه: «فرشتگان خدمتگزار به حضور ذات اقدس متبارك عرض كردند: اى پروردگارِ عالم چرا مجازات مرگ را براى آدم معيّن كردى؟ خداوند در پاسخ فرمود: من فرمانى سبك به او دادم، او آن را نقض كرد.»(37)
آيات عهد عتيق نيز اين ارتباط را تأييد و تصريح مىكند. در آنجا تصريح شده كه خدا بر آن بود تا آدم را به گونهاى شبيه خود بيافريند: «به خود گفت آدم را به صورت ما و موافق و شبيه ما بسازيم» (پيدايش 1:28) و او را تهديد كرد كه اگر آنچه را فرمان داده، اطاعت نكند از هدف خود كه بقا و دوام انسان است دست خواهد كشيد: «خداوند آدم را امر فرموده گفت: از هر درختان باغ بىممانعت بخور، اما از درخت معرفتِ نيك و بد زنهار نخورى، زيرا روزى كه از آن خورى هر آينه خواهى مرد» (پيدايش 2:16).
3ـ3. هبوط
پيشفرض ديگر پولس در نقد شريعت، تفسير ويژه او از هبوط است؛ تفسيرى كه تا پيش از او در ادبياتِ مسيح و عهد عتيق به معناى راندهشدن از بهشت تفسير مىشد. آفرينش انسان در موقعيتى متمايز و آسمانى، از اصول بديهى الاهيات مسيحى است. بر اساس اين باور، انسان برترين آفريده خدا است. «متن محورى در اعتبار اين آموزه، آيه 27 از باب نخست سفر پيدايش است كه بيان مىكند كه آدمى در چهره و صورت خدا آفريده شده است.»(38) اما او نتوانسته است اين موقعيت ممتاز را نگه دارد و در اثر گناه از آنچه داشته و از مواهب آسمانى كه در اختيارش گذاشته شده بود، جدا شده و در وضعيت تازهاى قرار گرفته است. اين اصل الاهياتى كه بىترديد ريشه در آموزههاى پولس دارد، در حقيقت هبوط را نوعى تنزل رتبهاى معنا مىكند؛ به آن معنا كه آدم به دنبال گناه از منزلت بلند خود به پايين سقوط كرد.
بر اساس اين ديدگاه، انسان آنگاه كه آفريده شد، در مقام «چون خدايى» آفريده شد و به همين دليل، روحانى بود و در زندگىاى روحانى مىزيست و مقررشده بود كه جاودانه زندگى كند ولى در اثر گناه از اين منزلت ممتاز به زير آمد و موقعيتى پست يافت و به مقام غلامى رسيد. پس در اين سير، از نگاه پولس مقصد هبوط غلامى است و مبدأ آن موقعيت ممتاز «چون خدايى».
درپى اين تنزل موقعيت است كه رابطه آدمى با خدا تغيير كرد و آن رابطه صميمانه پيشين بعد از سقوط جاى خود را به رابطه حاكم و محكوم داد و از آن پس آدم و حوا احساس كردند كه خدا از آنها ناراضى است به همين دليل ترسان شدند (رساله روميان؛ باب 7). آنها دريافتند كه مقام خود را در برابر خدا از دست دادهاند و در حضور او محكومند.(39) از نگاه پولس، همين رابطه تازه است كه زمينهساز اعطاى شريعت از سوى خدا به آدم است و اين رابطه تا زمان آمدن مسيح و ايمان به او ادامه دارد ولى با آمدن اوست كه انسان در سايه ايمان به او مىتواند به رابطه تازهاى دست يابد و از سلطه شريعت رهايى يابد.
3ـ4. شريعت
اما اين پايان ماجراى گناه نخستين و عواقب آن نيست و در اين ميدان مرگ تنها بازيگر نيست. در اين چرخه عنصرى ديگر نيز وجود دارد كه به ايفاى نقش مىپردازد. اين عنصر چيزى نيست جز «شريعت».(40) پولس معتقد است كه گناه آدم ابوالبشر نه تنها جاودانگى او را گرفت و او را به دام مرگ انداخت و نه تنها طبيعت روحانى و الهى او را ستاند و در كالبدى جسمانى گرفتار كرده، بلكه علاوه بر اين، آدمى را به شريعت مبتلا كرد؛ زيرا شريعت از اقتضائات و لوازم زندگى زمينى و جسمانى است كه آدمى در اثر گناه به آن گرفتار شده است. او معتقد است كه آدمى از اين پس بنده اطاعت است و فرمانبرى كه بايد در چارچوب شريعت گام بردارد. از نگاه پولس، شريعت در نقشه نجات خدا براى انسان جايى نداشته(41) و تنها دليل افزوده شدن آن، گناه اصلى و هبوط آدم است و در حقيقت به سبب تقصيرها بر آن افزوده شده است (غلاطيان 3:19). اگر نبود گناه آدم و افول از آن طبيعت روحانى، شريعت هرگز به ميان نمىآمد.
پولس با الهام از همان آموزههاى يهودى معتقد است كه خداوند به خاطر گناه آدم، چنان بر او خشم گرفت و از او ناخشنود شد كه از آفرينش پشيمان گشت و بر آن شد تا او را نابود سازد: «و خدا پشيمان شد كه انسان را بر زمين ساخته بود و در دل خود محزون گشت و خداوند گفت انسان را كه آفريدهام از روى زمين محو سازم ... چرا كه متأسف شدم از ساختن ايشان» (پيدايش 6:6 ـ 7)، اما اقبال او چنان بلند بود كه با شفاعت پيامبرى چون نوح، نسل آدم نابود نشد بلكه به غلامى پذيرفته شد و از آن پس در چارچوب معاهده و پيمان با خداوند درآمد. پولس بر اساس همين آيات از كتاب مقدس معتقد است كه آدمى در يك سير كاملاً نزولى از مقام آسمانىِ «چون خدايى» فرود آمد و كسوت غلامى و بندگى پوشيد (روميان 8:14 و 16 و روميان 5:28) و از آنجا كه مقام تازه انسان اقتضائات تازهاى دارد، كه از آن جمله فرمانبرى است، عنصر شريعت نيز در تاريخ زندگى بشر پديد مىآيد. باتوجه به همين پيشفرضها است كه او باور دارد كه «در نقشه اصلى خداوند براى نجاتِ آدمى (و نيز در آفرينش انسان)، شريعت وجود نداشته و دليل اضافهشدن آن به اين نقشه، گناه انسان و «طبيعت گناه آلوده اوست.»(42) او خود مىگويد: «پس شريعت چيست؟ براى تقصيرها بر آن افزوده شد» (غلاطيان 3:19).
پولس براى آنكه ادعاى خود را بيش از پيش به كتابمقدس استوار سازد و از آن براى ادعاى خود شاهدى بياورد، به داستان زندگى حضرت ابراهيم اشاره مىكند. او معتقد است كه در وعده خدا به ابراهيم، كه بر اساس آن خدا متعهد شده بود تا نسل او را وارثان زمين گرداند، سخنى از شريعت به ميان نيامده است(43) و انجام اين وعده و تعهد هرگز بر رعايت اصولى به نام شريعت استوار نيست: «زيرا اگر ميراث از شريعت بودى، ديگر از وعده نبودى؛ ليكن خدا آن را به ابراهيم از وعده داد» (غلاطيان 3:18). بر اساس اين انديشه، گناهكارىهاى بشر در فاصله وعده و ناموس، كه بر اساس سفر خروج 430 سال طول كشيد، سبب شد تا خدا با وضع شريعتْ مرزهاى خير و شر را براى بشر عيان كند تا شايد بتواند اين مرزها را نگه دارد و از آن پس، ميراث نه از عهد كه از شريعت است.
در اينجا پرسش ديگرى مطرح است و آن اينكه آيا واقعا شريعت جنبه عقوبت و عذاب دارد؟ يعنى خدا براى اينكه بندگان گناهكارش را عذاب كند آنان را به انجام دادن شريعت فرمان داد يا اينكه شريعت اثر تكوينى گناهكارى است و عقوبتى در ميان نيست؟ آيا شريعت نوعى مهربانى و لطف است كه خدا به بندگانش ارزانى كرده است؟ در گفتههاى پولس پاسخ اين پرسش به خوبى آمده است. او معتقد است كه انسان پس از آنكه تنزلرتبه يافت و از مقام «چون خدايى» نزول كرد و به مقام بردگى رسيد، شريعت بدو داده شد. پس از اين منظر، شريعت از تبعاتِ عقوبت گناه و يا خودْ عقوبت است. از سوى ديگر، وجود شريعت در اين زندگى تازه مىتواند لطف خداوند به بندهاش شمرده شود؛ چون بندهاى كه طبيعتش به گناه آلوده شده، هر لحظه در خطر ابتلا به گناه است و هر آن ممكن است خود را به گناهى گرفتار ساخته، متوجه گناه خود نگردد. البته ممكن است اين خطا را گناه نناميم، چون شريعت وجود ندارد تا گناه معنا داشته باشد: «زيرا قبل از شريعت گناه در جهان مىبود، لكن گناه محسوب نمىشد در جايى كه شريعت نيست» (روميان 5:13) ولى به هر حال خطا وجود دارد. به همين دليل خدا بر بنىاسرائيل منت گذاشته،(44) به آنان قانونى ارزانى داشت تا بتوانند خطا را از صواب، و درستى را از نادرستى تشخيص دهند، شايد ناخواسته به دام خطا گرفتار نيايند. «به بيان ديگر، شريعت چارهاى است براى مبارزه با گناه»(45) كه خداوند به بندگانش عطا كرده است. او مىگويد: «اما شريعت در ميان آمد تا خطا زياد شود» (روم 5:20) كه البته مراد از ازديادِ خطا، زياد شدن شناخت آدمى از خطا است(46) نه خطاكارى. در اين نگاه به شريعت، شريعت مىتواند دو معنا يا دو وظيفه داشته باشد: نخست محدود كردن طبيعتِ سقوطكرده و گناهآلوده آدمى؛ به اين بيان كه آن را در چارچوب بايدها و نبايدهايى ايجابى محدود كند. دوم تبديل خطا به گناه و تجاوز از قانون؛ چون تا پيش از اين، آنگونه كه خود پولس اظهار مىدارد، خطا بود ولى گناه نبود اما با آمدن شريعت گناه آشكار شد، يعنى خطا به گناه تبديل شد يا اينكه خطا به تجاوز از قانون مبدل گشت. هر دو معنا را مىتوان در تشبيهى ساده بيان كرد. علائم راهنمايى و رانندگى در جاده دو وظيفه دارند؛ نخست اين كه سرعت خودروها را كم كنند، زيرا پيوسته عواقب سوء سرعت را به راننده هشدار مىدهند. دوم اينكه اگر راننده به هشدارها توجه نكرد و از سرعت مجاز تجاوز كرد، ديگر هيچ بهانهاى ندارد چون آگاهانه از قانون نافرمانى كرده است. در نتيجه، اين علايم خطا را به نافرمانى تبديل كردهاند.(47) اينكه بعضى از مفسران با استفاده از آياتى چون روميان 5:20 شريعت را مايه ازدياد گناه شمردهاند، مرادشان همين معنا بوده است.(48) بر اساس آنچه گذشت، خدا خواست كه گناه را براى انسان آشكار سازد و به همين دليل شريعت را به بشر تعليم داد و بدين وسيله بدو اعلان داشت كه نبايد از اين قوانين خارج گردد وگرنه گناه خواهد كرد و در برابر گناه عقاب خواهد شد.(49) خدا با اين احكام، در حقيقت خواسته است كه به بندهاش تفهيم كند كه او خدا است و بنده، بنده و بين آنها مرزهايى هست و البته نگهدارى اين مرزها لازم است.(50) علاوه بر آن، خدا خواسته است كه وضعيت ويژه انسان را نيز به او تفهيم كند و به او بفهماند كه طبيعت گناهآلودى دارد كه هر آن ممكن است او را به دام خطا و گناه اندازد؛ همان طبيعتى كه هيچ راه فرارى از آن ندارد و بدينسان متوجه باشد كه او به رهايىبخشى واقعى نياز دارد.(51)
3ـ 5. فديه
«او آمد تا با قربانى كردن خود گناه را بردارد» عبرانيان 9:26. پيشفرض ديگر پولس در نفى شريعت، آموزه «فديه» است. فديه را بايد يكى از اساسىترين آموزههاى او بدانيم. بر اساس اين تعليم، بشر از آغاز تاريخ به سبب گناه از خدا دور شده و از منزلت آسمانى خود به زير آمده است؛ امّا در پى خضوع كامل و اطاعت مطلق عيسى از خدا كه در زندگى، رنجها و مرگ وى جلوهگر شده، انسانها با خدا آشتى كردند و به موقعيت گذشته دست يافتند. اين عقيده را نجات يا فدا مىنامند.(52) بر اساس اين باور، آدمى در پى مرگ عيسى و مصلوبشدنش از نيروهاى مرگ و گناه نجات مىيابد.
مسئله فديه و كفاره شدن عيسى براى تمامى انسانها، يكى از مهمترين مباحث الاهياتى عهد جديد به شمار مىرود.(53) پولس با ابداع اين نظريه بر آن است كه در حالى كه غضب الهى به دليل گناه بر تمام بشر سايه گسترانده بود و همه آدميان در زير سلطه گناه زندگى مىكردند، خورشيد رحمت و مهربانى خداوند راه ديگرى براى بشر روشن كرد و به انسانِ زندانى در زير سلطه گناه، رهايى ارزانى داشت و در پرتو اين همه مهربانى و لطف براى مسئله گناه راه حلى فراهم آمد و اين راه حل كه پولس از آن به «فيض و لطف رايگان الهى» تعبير مىكند، از طريق كفاره شدن مسيح براى گناه انسان صورت پذيرفت.
او معتقد است كه خدا فرزند خود را در بدنى چون بدن انسانها به اين جهان فرستاد. او آمد و جانش را در راه آمرزش گناه انسانها قربانى كرد تا آنان را از زير بار گناه برهاند: «...خدا پسر خود را در شبيهِ جسمِ گناه و براى گناه فرستاده و بر گناه درجسم فتوا داد تا عدالت شريعت كامل گردد در انسانهايى چون ما كه نه بر حسب جسم بلكه بر حسب روح رفتار مىكنيم» (روميان 8:4). پولس در جايى ديگرى مىگويد كه بر اثر گناه رابطه انسان و خدا به دشمنى گراييده بود اما خدا پسرش را فدا كرد تا اين رابطه دشمنى به رابطه دوستى مبدل گردد: «زيرا در حالى كه دشمن بوديم، به وساطت مرگِ پسرش با خدا صلح داده شديم. پس چقدر بيشتر بعد از صلح يافتن به وساطت حيات او نجات خواهيم يافت» (روميان 5:10).
او در جايى ديگر مىگويد: «او كه پسر خود را دريغ نداشت، بلكه او را در راه جميع ما تسليم نمود...» (روميان 8:33). و اين اوج مهربانى و رحمت پروردگار است كه او زمانى كه آدمى درمانده و زير بار گناه شانه خم كرده بود، مسيح را به فرياد او مىرساند: «در آن هنگام كه ما درمانده و ذليل بوديم، درست در زمان مناسب، مسيح آمد و در راه ما گناهكاران جان خود را فدا كرد» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 5:6).
پس مسيح به وسيله خدا فرستاده شد تا مجازات گناهان ما را متحمل شود و خشم و غضب خدا را از ما برگرداند و از آن پس، همه «به فيض او مجاناً عادل شمرده مىشوند، به وساطت آن فديه كه در عيسى مسيح است» (روميان 3:24). و بدينسان خداوند خون عيسى مسيح و ايمان انسان به او را وسيلهاى قرار داد تا آدمى از زير بار گناه و غضب الهى نجات يابد: «كه خدا او را از قبل معيّن كرد تا كفاره باشد به واسطه ايمان به وسيله خون او تا آن كه عدالتِ خود را ظاهر سازد، به سبب فروگذاشتن خطاياى سابق در حين تحمل خدا» (روميان 3:25). در نگاه پولس، اينها همه نشان از لطف خدا و مهربانىاش دارد كه خواسته است غفورانه گناه بندهاش را به واسطه ايمان به مسيح پاك كند.(54) بنابراين خدا راهى تازه گشوده است، راهى كه در پرتو آن انسان مىتواند از آن طبيعت كُهنه و گناهآلودى كه ميراث كهن نياى بزرگ اوست، رهايى يابد.
البته اين صرفاً يك رأى و نظريه است، اگرچه امروزه يكى از اصول اساسى و مهم الاهيات مسيحيت است و بهرغم آنكه الاهيدانان مسيحى در تبيين، تفسير و ترجمه عقلانى آن بسيار كوشيدهاند، اين اعتقاد را مسيح تأييد نكرده است و براى خود الاهيدانان مسيحى نيز ابهامات زيادى داشته است. در حقيقت، پولس براى كفاره گناهان قوم خود الاهياتى به وجود آورد كه در سخنان مسيح چيزى جز نكات مبهمى در تأييد آن نمىتوان يافت (روميان 5:12). چنين مفهومى نزد مشركان قابل قبولتر بود تا يهوديان. مردم مصر، آسياى صغير و يونان از دير زمان به خدايانى مانند اوزيرس و آتيس و ديونيوس كه به خاطر نجات بشر مرده بودند اعتقاد داشتند. عنوانهايى از قبيل سوتر (منجى) و الئوتريوس (=رهاننده) به اين خدايان اطلاق شده بود. واژه كوريوس (خداوندگار) كه پولس به مسيح اطلاق مىكند، همان عنوانى بود كه كيشهاى سوريه و يونان به ديونيوس كه مىمرد و رستگارى را عملى مىساخت داده بودند. غير از يهوديانِ انطاكيه و شهرهاى ديگر، كه هرگز عيسى را در حياتش نشناخته بودند، ديگران نمىتوانستند او را جز به شيوه خدايان منجى بپذيرند(55) و البته شايد پولس، متأثر از آداب و رسوم يهوديان و مشركان در مورد قربانى كردن «بز طليعه» براى كفاره و قربانى، چنين الاهياتى را به دنياى مسيحيت تزريق كرده باشد.
پولس در مواجهه با اين پرسش كه چگونه ممكن است در پرتو مرگ و درد يك نفر تمام آدميان از گناه نجات يابند، پاسخى مىدهد كه همان گونه كه گناه يك نفر (مراد آدم ابوالبشر) مرگ و گناه را به تمام عالم جارى كرد، فيض الهى از طريق يك نفر نيز مىتواند به تمامى عالم سريان يابد. از اينرو، همچنان كه به واسطه آدم گناه داخل جهان گرديد و به (وسيله) گناه، موت (روميان 5:12ـ15)، به همينسان به واسطه يك نفر يعنى عيسىمسيح فيض خدا به همه جهان جارى مىشود. او با صراحت مىگويد: «در نتيجه گناه يك انسان يعنى آدم، مرگ و نابودى همهچيز را در چنگال خود گرفت؛ اما تمام كسانى كه هديه خدا يعنى آمرزش و پاكى كامل از گناه را مىپذيرند از آنپس شريك حيات و سلطنت يك انسان ديگر يعنى عيسىمسيح مىگردند. بلى، گناه آدم براى همه محكوميت به همراه آورد ولى عمل شايسته و مقدسى كه مسيح انجام داد همه را از محكوميت رهايى مىدهد و به ايشان زندگى مىبخشد» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 5:17ـ19).
بر اين اساس، پولس معتقد است كه با فديه شدن عيسى براى انسان او از مرگ و حيات جسمانى رها شد و به تبع آن از زير شريعت و فرمان نيز بهدر آمده است.(56) به بيان روشنتر، «مرگ مسيح به عصر شريعت پايان داده است.»(57) به گفته او، «مسيح ما را از لعنت شريعت فدا كرد» (غلاطيان 3:12).
3ـ6. پسرخواندگى و رهايى از شريعت
«زيرا همگى شما به وسيله ايمان در مسيحعيسى پسران خدا مىباشيد» غلاطيان 3:26.
«پسرخواندگى»، از اصطلاحات خاص پولس است، واژهاى كه تا پيش از او به كار نرفته بود. مراد از اين واژه، از نگاه او و الاهيات مسيحى، نوعى رابطه خاص بين انسان و خدا است.
انسان در پى گناه نياى خود از آن طبيعت آسمانى و از خدا دور شد، و بر اثر گناه به غلامى رفت (غلاطيان 4:1ـ4)، اما با آمدن پسر خدا و فديه شدنش براى انسان و گناه او، آدمى از آن وضعيت بهدر آمده و ديگر غلام نيست،(58) بلكه پسرخوانده خدا است. او خود مىگويد: «چون زمان به كمال رسيد خدا پسر خود را فرستاد كه از زن زاييده شد و زير شريعت متولد تا آنانى را كه زير شريعت باشند فديه كند تا آنكه پسرخواندگى را بيابيم» (غلاطيان 4:4 و 5). لهذا ديگر غلام نيستى بلكه پسر (غلاطيان 4:7).
از ديدگاه پولس، مبدأ و مقصد نجات چنين تعريف مىشود: نجات از غلامى و رسيدن به پسرخواندگى واين درسايه فديهاى است كه در زندگى، رنجها و مرگ پسرخدا بهدست آمده است؛ بدان معنا كه خدا با درك موقعيت دشوار انسان و گرفتارىاش با فرستادن پسرخود به صحنه آمده است تا اورا نجات دهد و درخانواده خود فرزند سازد.
فرزندخواندگى در رسائل پولس كاربردهاى فراوانى دارد ولى عمده مشخصات آن را مىتوان در سه ويژگى زير سامان داد:
ويژگى اول اين موقعيت رابطهاى خاص است كه ميان انسان و خدا پديد مىآيد. در اين رابطه، انسان ديگر از غلامى بيرون آمده و عضوى از خانواده خداست. به همين دليل، خدا ديگر حاكم نيست بلكه پدر است و به همين دليل است كه به گفته پولس: «خدا را از درون ابّا يعنى اى پدر ندا مىكنيم» (روميان 8:15). اين رابطه، رابطهاى است لطيف بين خدا و انسان كه بر محور محبت و عشق استوار است نه فرمان و اطاعت.
ويژگى دوم اين موقعيت پيوند عميق آن با روحالقدس است (غلاطيان 3:2 و 14:16)، بدان معنا كه آدمى با رسيدن به اين موقعيت عطاى روحالقدس را دريافت مىكند (روميان 8:9). با رسيدن انسان به مقام پسرخواندگى، روحالقدس در درون انسان ساكن مىشود (امثال: 4:23) و با جاى گرفتن در مركز اراده آدمى او را دگرگون ساخته و احيا مىكند (دوم قزنتيان 3:6 و 7).
ويژگى سوم مقام پسرخواندگى، رهايى انسان از طبيعت جسمانى است؛ چه اينكه خود مىگويد: «پسرخواندگى يعنى خلاصى از جسم خود» (روميان 8:23) و بىگمان مراد از طبيعت جسمانى كه انسان از آن رها شده، همان طبيعت فاسدى است كه آدم در پى ارتكاب گناه بدان گرفتار شده است.
اما آنچه درباره مقام پسرخواندگى نبايد از چشم دور بماند، پيوند عميق آن با ايمان به مسيح است؛ بدان معنا كه آدمى فقط از راه ايمان به مسيح است كه مىتواند به اين مقام نايل گردد (غلاطيان 3:26). به همين دليل، از نگاه پولس تنها ايمان است كه انسانها را پسران خدا مىكند.(59) پولس در اين خصوص تعابير ويژهاى دارد. او با اصطلاح «زندگىكردن در مسيح» (روميان 6:18) اوج ايمان به مسيح را نشان مىدهد؛ اصطلاحى كه بىگمان اساس فرزندخواندگى و مايه مشاركت آدمى با عيسى مسيح است، بدان سبب كه «چون عيسى خود پسر خداست، پس همه آنان كه در او هستند اجزاى بدن او فرزندان خداىاند.»(60) اين اصطلاح كه مورد توجه يوحنا نيز بوده و او نيز از آن در مثال معروفش يعنى «تاك و شاخههاى آن» بهره جسته است (يوحنا 15:14ـ10)، با مفاهيمى ديگر كه پولس آنها را زياد به كار گرفته، عمق بيشتر مىيابد؛ مفهومى چون «تعميد در مسيح»(61) كه زندگانى در مسيح را به بيانى عميقتر بيان مىكند.
پولس در رساله خود به روميان «تعميد در مسيح» را به مثابه مرگ و زندگى جديد تصوير مىكند و نشان مىدهد كه تعميد مظهر پايانيافتن رابطه قديمى انسان با خدا و آغاز رابطهاى جديد است. او مىگويد:
آيا نمىدانيد كه جميع ما كه در مسيح تعميد يافتيم، در موت او تعميد يافتيم. پس چونكه در موت او تعميد يافتيم، با او دفن شديم تا آنكه به همين قسمى كه مسيح به جلال پدر از مردگان برخاست، ما نيز در تاريكى حيات رفتار نماييم؛ زيرا اگر بر مثال موت او متحد گشتيم هر آينه در قيامت وى نيز چنين خواهيم شد. زيرا اين را مىدانيم كه انسانيت كهنه ما با او مصلوب شد تا حد گناه معدوم گشته، ديگر گناه را بندگى نكنيم (روميان 6:3ـ7).
بر اساس اين آيات، تعميد مظهر ايمان شخص مسيحى است كه او را با مسيح متحد مىكند؛ بهگونهاى كه او نيز با مسيح نسبت به گناه مىميرد و با مسيح نسبت به هر چه كه به زندگى گذشته تعلق دارد دفن مىشود و با مسيح براى يك زندگى تازه كه گناه در آن تسلطى ندارد، قيام مىكند.(62) پولس مىكوشد تا اين نكته را به خوانندگان رسالههايش بفهماند، كه يك ايماندار زمانى زير شريعت بوده است، اما وقتى همراه با مسيح نسبت به گناه مرد، تعهد قانونى او نيز به شريعت پايان يافته و در نتيجه او آزاد است و مىتواند به زندگى جديدى بپيوندد كه در آن از ثمرات روحالقدس بهره گيرد (روميان 7:4) و در راه ايمان خود استوار بماند.
او نظريه خود را با تمثيل ازدواج چنين بيان مىكند كه: زنى كه ازدواج كرده تا زمانى كه شوهرش زنده است، شرعا به شوهرش تعلق د ارد و مجاز نيست با مرد ديگرى ازدواج كند؛ اما هنگامى كه شوهرش بميرد، آزاد است و مىتواند با مرد ديگرى ازدواج كند. آن زن در صورتى كه پيش از فوت شوهر دست به چنين عملى بزند، زناكار خوانده مىشود اما پس از مرگ شوهر اشكالى در اين كار وجود ندارد. در مورد شما نيز همين امر صادق است. بدين ترتيب كه شريعت يهود در گذشته همچون شوهر، صاحب اختيار شما بود اما شما همراه مسيح بر روى صليب مرديد. از اينرو، از قيد ازدواج و تعلق به شريعت يهود آزاد شديد و شريعت ديگر بر شما تسلط و حكمرانى ندارد.(63)
از نگاه پولس، مرگِ با عيسى و بر صليبشدنِ به همراه او و زندگىِ دوباره با او به معناى خاتمه يافتن شريعت است و انسان در اين زندگى جديد آن انسان پيشين نيست، بلكه هويتى تازه يافته و آن بخش از هستىاش كه گناهآلوده بود، بر صليب ميخكوب ماند و هرگز زنده نشد.
او خود مىگويد: «زيرا اين را مىدانيم كه انسانيتِ كهنه ما با او مصلوب شد تا جسد گناه معدوم گشته، ديگر گناه را بندگى نكنيم» (روميان 6:6). پولس كه شريعت را از لوازم زندگى جسمانى انسان مىدانست، حال كه با مردن و دوباره زندهشدن از آن حيات جسمانى جدا شده و يك زندگى سراسر روحانى يافته معتقد است كه شريعت دليلى براى ماندن ندارد، چون: «الآن كه ما مردهايم و بدن كهنهاى كه زير بار گناه بود و ناموس بر آن حكم مىراند، به واسطه مسيح از ما گرفته شده است؛ پس ناموس هم تمام شده است چون ما ديگر زنده جسمانى نيستيم» (كولسيان 2:14) و با يافتن زندگى جديد ملتزم مىشود كه از اين پس «براى ناموس هيچ ارتباطى با آدمى وجود نخواهد داشت» (كولسيان 2:14).
***
با توجه به پيشفرضهاى يادشده، روشن مىشود از نگاه پولس شريعت كه به دليل هبوط انسان در پى گناه اصلى به ميان آمده بود، با آمدن مسيح و فدا شدنش از ميان رفته، ديگر به آن نيازى نيست: «و آن دستخطى را كه ضد ما و مشتمل بر فرايض و به خلاف ما بود، محو ساخت» (كولسيان 2:14).
4. شريعت و نجات
«از آنجا كه به اعمال شريعت هيچ بشرى در حضور او عادل شمرده نخواهد شد» (روميان 3:20).
در ابتدا لازم است به معناى نجات(64) در الاهيات مسيحى و تفاوت آن با معنايى كه در غير اين الاهيات از آن اراده مىشود اشاره شود. مراد از نجات در الاهيات مسيحى صِرف رستگارى و يا رهايى از دورخ نيست؛ بلكه از اين واژه كه از قضا واژه پر كاربردى است، رهايى از وضعيت پيشآمده از هبوط آدم است، يعنى رهايى انسان از طبيعتِ فاسد و گناهآلودهاى كه آدم در پى گناه به آن گرفتار شده است.(65)
پيش از اين گفته شد كه پولس شريعت را مقدس، روحانى و موهبتى الهى براى بنىاسرائيل مىداند. با اين همه، او معتقد است كه شريعت نمىتواند در نجات انسان به معناى يادشده تأثيرگذار باشد و انسان را از آن وضعيت پيشآمده رهايى بخشد و در حقيقت او اعلام مىكند كه «از اعمال شريعت هيچ بشرى عادل شمرده نمىشود» (غلاطيان 2:16).
پولس معتقد است شريعت نمىتواند انسان سقوطكرده را رهايى بخشد.(66) شريعت تنها مىتواند انسان را با خوبىها و بدىها آشنا كند و او را از ارتكاب بدىها بازدارد و به انجام خوبىها فراخواند، ولى هرگز نمىتواند به انجام آنها وادارد؛ چه اينكه به صراحت مىگويد: «چونكه از شريعتدانستن گناه است» (روميان 3:20).
مسئوليت و نقش شريعت از نگاه پولس مثل نقش تابلوهاى راهنمايى و رانندگى است. يعنى همانسان كه اين تابلوها بىآنكه بتوانند انسان را از تخلف بازدارند، تنها چگونگى راه را نشان مىدهند، شريعت نيز تنها قادر است انسان را آگاه كند و خطا را بر او آشكار سازد، ولى هرگز نمىتواند او را به ترك آن وادارد.
او مىگويد: براى من ثابت شده است كه وجود من به خاطر اين طبيعت نفسانى از سر تا پا فاسد است و هر چه مىكوشم، نمىتوانم خود را به انجام اعمالِ نيكو وادارم. مىخواهم خوب باشم اما نمىتوانم. مىخواهم كار درست و خوب انجام دهم، اما قادر نيستم. سعى مىكنم كار گناهآلودى انجام ندهم، اما بى اختيار گناه مىكنم. پس اگر كارى انجام مىدهم كه نمىخواهم، واضح است كه اشكال در كجاست: گناه هنوز مرا در چنگال خود اسير نگه داشته است (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان؛ 7:20ـ 18). در جايى ديگر مىگويد: پس هرگاه كارى را كه نمىخواهم، بهجا مىآورم. شريعت را تصديق مىكنم كه نيكو است و الحال من و ديگر فاعل آن نيستم، بلكه گناهى كه در من ساكن است (روميان 7:17ـ16).
در اينكه چرا شريعت مىتواند چنين نقشى داشته باشد، پولس به چند نكته برجسته اشاره مىكند: نكته نخست اين است كه شريعت بر خلاف وعده، بىواسطه به آدمى نرسيده است و از طريق ملائكه و با واسطه آنان به انسان داده شده است (غلاطيان 3:19)، پس در مقايسه با وعده (همان كه به حضرت ابراهيم داده شد) ضعيف بوده، كارايى لازم را ندارد.(67) نكته ديگر اينكه پولس شريعت را امرى روحانى و قدسى مىداند، در حالى كه گناه امرى است جسمانى و همين تغاير كافى است تا نتيجه اين باشد كه انسانِ گرفتار در تاريكى جسم بىتأثير از شريعت در دام گناه باقى بماند. او چنين مىگويد: «پس شريعت خوب است و اشكالى در آن وجود ندارد. اشكال در من است كه همچون يك برده به گناه فروخته شدهام. بنابراين، من اختيار عمل خود را ندارم، زيرا هر چه مىكوشم كار درست را انجام دهم نمىتوانم، بلكه كارى انجام مىدهم كه از آن متنفرم. من به خوبى مىدانم كه آنچه مىكنم اشتباه است و وجدان ناراحت من نيز نشان مىدهد كه خوب بودن شريعت را تصديق مىكنم. اما كارى از دستم برنمىآيد زيرا كننده اين كارها من نيستم. اين گناه درون من است كه مرا وادار مىكند كه مرتكب اين اعمال زشت گردم زيرا او از من قوىتر است. اكنون ديگر براى من ثابت شده است كه وجود من به خاطر اين طبيعت نفسانى، از سرتاپا فاسد است. هر چه تلاش مىكنم نمىتوانم خود را به انجام اعمال نيكو وادارم مىخواهم خوب باشم اما نمىتوانم. مىخواهم كار درست انجام دهم اما قادر نيستم. سعى مىكنم كار گناهآلودى انجام ندهم، اما بىاختيار گناه مىكنم. پس اگر كارى را انجام مىدهم كه نمىخواهم، واضح است كه اشكال در كجاست: گناه هنوز مرا در چنگال خود اسير نگه داشته است» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 5:14ـ20).
پولس در اين گفتهها و آنچه اندكى پيش از اين گفتهها آورده، مىكوشد تا بگويد كه شريعت چون روحانى است، نمىتواند با انسانى كه در زير بار گناه رها شده و جسمانى است تعامل برقرار كند. شريعت روحانى از او چيزى مىخواهد و جسمى كه او را اسير خود كرده و طبيعتى كه بر او حكم مىراند، چيزى ديگر. او گاهى ناچار مىشود كه در اين كشمكش، فرمان طبيعت گناهآلوده خود را اطاعت نمايد و به چنگال گناه فرو غلتد.
پولس بارها به اين درگيرى و منازعه درونى كه آدمى را به خود مشغول مىكند، پرداخته است. از يكسو، قانون جسم بودن و وجود طبيعتِ جسمانى و فاسد، بر اعضاى بدن آدمى حكم مىراند و از سوى ديگر شريعت روحانى و الهى، و در اين منازعه و كشمكش است كه انسان گاهى مرتكب چيزى مىشود كه نمىخواهد و گاهى مىخواهد امرى را اطاعت نمايد كه نمىتواند.
اما شايد مهمترين دليل براى اينكه شريعتِ مقدس و وحيانى نمىتواند انسان را از ابتلا به گناه برهاند، اين نكته باشد كه شريعت امرى بيرونى است و حال اينكه تمايل به گناه به دليل وجود طبيعت فاسد و ذات جسمانى انسان امرى است درونى كه از اراده مىجوشد و روشن است كه آدمى به اوامر درونى خود راحتتر تن مىدهد تا فرمانهاى بيرونى. فرمانى كه از بيرون صادر مىشود پس از تحريك اراده و ايجاد انگيزه مىتواند مؤثر باشد و حال اينكه امر درونى از اراده و انگيزه كافى برخوردار است. همين دليل، كافى است تا پولس خود چنين اعتراف كند: «زيرا به حساب انسانيتِ باطنى به شريعت خدا خشنودم، لكن شريعتى ديگر در اعضاى خود مىبينم كه با شريعت ذهن من منازعه مىكند و مرا اسير مىسازد به آن شريعت گناه كه در اعضاى من حاضر است» (روميان 7:22 و 23).
اين جملات پولس تصويرگر انسان ناتوانى است كه زير فرمان و سيطره گناه دست و پا مىزند، خوبى را به او شناساندهاند و او مىخواهد خوب باشد ولى نمىتواند؛ بدى را نيز شناخته است و بر آن است تا از آن پرهيز كند ولى نمىتواند؛ چون كه فرمانى قوىتر از اين آموزه بيرونى بر او حكم مىداند و بدينسان اين انسان گرفتار به دنبال نجاتبخش ديگرى است.
5. شريعتِ مقدماتى و موقتى
ازنگاه پولس شريعت موقتى و مقدماتى است،(68) بدان معناكه ازآنجاكه درنقشه خدا براى نجات انسان چيزى به نام شريعت وجود نداشته و بر اثر گناه آدمى و افول و سقوط و گرفتارىاش، به طبيعتِ گناهآلوده گرفتار آمده است،(69) و از آنجا كه نمىتواند درمان درد او باشد، به ناچار نمىتواند تمام اراده الهى براى رهايى انسان از اين طبيعت فاسد باشد، بلكه مقدمهاى است براى يك راه ديگر و زمينهسازى است براى ظهور منجى اصلى.(70)
او مراد خود از موقتى بودن شريعت و اعطاى نقش تمهيدى به آن را در شكل چند مثال بيان مىكند. مثال نخست او تشبيه شريعت به زندان است. او با اين تمثيل مىگويد: پيش از آمدن مسيح، همه ما در زندان احكام و قوانين مذهبى به سرمىبرديم و تنها اميد ما اين بود كه نجاتدهنده ما عيسى مسيح بيايد و ما را رهايى دهد (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، غلاطيان 3:23).
تمثيل شريعت به زندان مىتواند بيانگر دو نكته باشد: نخست اينكه شريعت از آدمى محافظت مىكند؛ يعنى در برابر خطر گناه آدمى را برحذر داشته و آگاهى مىبخشد ولى جنبه دوم كه شايد با مجموعه آموزه پولس در اين زمينه سازگارتر باشد، اين است كه آنگونه كه زندانبان براى مهار كردن زندانى است و دليلى بر اسارت آن، شريعت نيز نشانه زندانى بودن آدمى است. او مىگويد: زندانى بودن براى رسيدن به ايمان است: «و براى آن ايمانى كه مىبايست مكشوفه شود بسته شده بوديم» (غلاطيان 3:23) اما با آمدن ايمان نقش شريعت به عنوان زندان خاتمه يافته است.(71) چون ديگر زندان وجود ندارد و با ظهور مسيح و ايمان به وى آدمى از طبيعت گناهآلوده رهايى يافته و از زندان بيرون آمده است.
با اين بيان، روشن مىشود كه پولس معتقد است كه شريعت، مردم را به ضرورت ايمان آگاه مىكند و با آمدن آن ديگر مفيد فايده نخواهد بود: شريعت به اين منظور عطا گرديد كه مردم را به سوى مسيح رهبرى كند و «مسيح است انجام شريعت به جهت عدالت» (روميان 10:4) و هدف شريعت مسيح است.(72)
پولس براى نشان دادن موقتىبودن شريعت و نقش تمهيدى آن، از تمثيل يا تشبيه «لالا» استفاده مىكند: «پس شريعت لالاى ما شد تا به مسيح برساند، تا از ايمان عادل شمرده شويم» (غلاطيان 3:24). لغت يونانى كه در اينجا «لالا» ترجمه شده، عبارت از غلامى است كه مسئول بزرگ كردن بچه از هفت تا حدود هجدهسالگى بوده است.(73) از نگاه پولس، شريعت نيز همين نقش را بر عهده داشته و پيروان خود را براى پذيرفتن مسيح آماده مىكرده است.(74) بر اساس اين تشبيه، نقش شريعت صرفا آن بوده كه در يك مرحله از سير تكاملى آدمى او را سرپرستى نمايد ولى هرگز مسئوليت سرپرستى او را براى تمام دوران نداشته و حال با رسيدن انسان به مرحلهاى تازه كه عبارت از ظهور مسيح و ايمان به اوست، انسان ديگر به اين لالا نياز ندارد.
او در اين زمينه بيان ديگرى نيز دارد: «ولى مىگويم مادامى كه وارث صغير است، از غلام هيچ فرق ندارد، هر چند مالك همه باشد، بلكه زير دست ناظران و وكلا مىباشد تا روزى كه پدرش تعيين كرده است، همچنين ما نيز چون صغيرى بوديم زير اصول دنيوى غلام مىبوديم» (غلاطيان 4:1ـ4).
اين سومين تمثيلى است كه پولس براى نشان دادن موقتى بودن شريعت بيان مىكند. مراد پولس از وكلا و ناظران در اين تمثيل كه در دوران كودكى آدمى را تحت نظارت و تدبير دارند، شريعت و معلمان آن است.(75) او در اين تمثيل بر آن است تا از فرايند رشد بهره گرفته، زندگى آزاد از شريعت و ايمان به مسيح را با زندگى زير اصول شريعت مقايسه كند. بر اين اساس، او دوران پيش از آمدن مسيح را دورانِ نابالغى انسان مىداند. به همين دليل، به لزوم شريعت و زندگى زير آن تأكيد دارد، اما معتقد است پس از آمدن مسيح انسان بالغ گشته و نياز ندارد كه شريعت بر او حكم راند.
6. نجات از طريق ايمان
بيشترين درگيرى پولس در تبيين باورها و آموزههايش با يهوديانى است كه روزگارى يكى از آنان بوده است.
شريعتگرايان يهودى كه راه نجات و رستگارى را در انجام اعمال شرعى مىدانستند و براى رسيدن به نجات به شريعت تمسك مىجستند، جدىترين منتقدان او بودند و تندترين حملات را به وى روا مىداشتند. انديشه او مبنى بر نجات از طريق ايمان به مسيح نه شريعت، در مقابل همين شريعتگرايان طرح شده است. شيوهاى كه پولس اين بحث را طرح مىكند و استمداد او از تاريخ بنىاسرائيل و استدلالش به متون مقدس عهد عتيق نشان مىدهد كه در حال مجادله با سنتگرايان يهودى است و براى مجاب كردن آنان به استدلال پرداخته است.
اصلىترين و اساسىترين سخن پولس در باب نفى رهايى به وسيله شريعت اين است: «زيرا كه يقين مىدانيم كه انسان بدون اعمال شريعت و محض ايمان عادل شمرده مىشود» (روميان 3:28). به باور وى، «اما چون كه نيافتيم كه هيچ كس از اعمال شريعت عادل شمرده، بلكه به ايمان به مسيح، ما هم به مسيح ايمان آورديم» (غلاطيان 2:16). پولس با عباراتى چون: «به اعمال شريعت هيچ بشرى در حضور او عادل شمرده نخواهد شد» (روميان 3:20) و «الحال بدون شريعت عدالت خدا ظاهر شده است» (روميان 3:21) تأكيد كرده كه شريعت توان رهايى و نجات انسان را ندارد، بلكه بيش از پيش او را به زير لعنت خود فرومىبرد.(76) او با عَلَم كردن «شريعتِ ايمان» در مقابل «شريعتِ اعمال» مىكوشد تا مخاطبان خود را مجاب كند كه راه تازهاى براى رستگارى باز شده است و با آمدن مسيح و ايمان به او انسان نجات خواهد يافت. او براى استدلال به گفتههاى خود گاهى به تاريخ مورد پذيرش يهوديان تمسك جسته و از زندگى ابراهيم براى آنان مثال مىزند: «آنگونه كه ابراهيم به ايمان و نه اعمال شريعت عادل شمرده شد و رستگارى يافت، ما نيز در پناه ايمان صرف به دروازههاى رستگارى خواهيم رسيد.»(77) به همين دليل مىگويد: «پس چه چيزى را بگوييم كه پدر ما ابراهيم به حسب جسم يافت، زيرا كه اگر ابراهيم به اعمال عادل شمرده شد، جاى فخر دارد اما نه در نزد خدا؛ زيرا كتاب مىگويد ابراهيم به خدا ايمان آورد و آن براى او عدالت محسوب شد (غلاطيان 3:6). در جايى ديگر مىگويد: «چنانكه ابراهيم به خدا ايمان آورد و براى او عدالت محسوب شد» (روميان 4:5 ـ1).
پولس با اين استدلال در تلاش است كه با تمسك به تاريخى كه همه يهوديان آن را باور دارند، به آنان بفهماند كه اگر رستگارى و نجات به انجام شريعت است، چرا در مورد ابراهيم چنين نبوده و رستگارى و عدالت او از راه ايمان حاصل آمده است؟ او معتقد است كه وعدهاى كه خداوند در عهد عتيق به ابراهيم داده تا او و نسل او را وارثان زمين گرداند، هرگز به پذيرش و اعمال شريعت منوط نشده است: «زيرا به ابراهيم و ذريت او وعدهاى كه او وارث جهان خواهد بود در جهت شريعت داده نشد، بلكه از عدالت ايمان» (روميان 4:13). اين جمله پولس بىترديد بدون آنكه در تفسيرى لوترى معنا شود، بر نفى شريعت دلالت دارد و اين برداشت وقتى روشنتر مىشود كه ادامه جملات پولس در باب چهارم اين رساله به روميان را از نظر بگذرانيم، آنجا كه به روشنى اعلام مىكند: «اگر ما بكوشيم نجات و سعادت الهى را از راه انجام احكام شريعت به دست آوريم، هميشه نتيجهاش آن است كه مورد خشم خدا قرار مىگيريم، زيرا هيچگاه موفق نمىشويم، آن احكام را كاملاً مراعات نماييم. ما تنها زمانى مىتوانيم قانونشكنى نكنيم كه قانون وجود نداشته باشد (روميان 4:15).
نكتهاى كه در تأكيدات پولس بر نجات از طريق ايمان نبايد از چشمها دور بماند، ماهيت ايمان آمرزشگر و نجاتبخش از نگاه پولس است. شايد در تصور بسيارى ايمان مورد نظر پولس روشن نباشد و يا دست كم همه ابعاد آن مورد توجه قرار نگيرد. به همين دليل جا دارد در اينجا به آن اشاره شود.
به اجمال، ويژگىهاى ايمان نجاتبخش موردنظر پولس را مىتوان چنين شماره كرد:
1. ايمان واقعى نه باور تاريخى. از مجموعه تأكيدات پولس به نجات از طريق ايمان مىتوان به روشنى دريافت كه آنچه از نگاه پولس ايمان نجاتبخش قلمداد مىگردد، ايمان واقعى است. صرف وجود باورى تاريخى به ظهور مسيح و پذيرش اناجيل را نمىتوان ايمان نجاتبخش ناميد و آدمى را از سلطه جسم و طبيعت جسمانى و به تبع آن شريعت رهايى بخشد.
2. ايمان اعتمادآفرين. در ايمانِ رهايىبخش تنها جنبه عقلانى و فكرى كافى نيست. قناعت ذهن از پرسش و پذيرش جنبههاى عقلانى و فكرى به تنهايى نمىتواند تأثيرگذار باشد. ايمان مورد اشاره پولس چيزى فراتر از موافقت فكرى و عقلانى است.(78) به همين دليل است كه پولس از آن به مردن در مسيح تعبير مىكند (روميان 6:8). ايمان مورد نظر پولس ايمان اعتمادآفرين است، بدين ترتيب بعد روانى ايمان نيز مورد توجه است يعنى ايمانى نجاتبخش كه بتواند اعتماد را در انسان ايجاد كند؛ بدان معنا كه انسان به گونهاى به عيسى مسيح ايمان بياورد كه به او به عنوان نجاتبخش اطمينان داشته باشد و روشن است اين ايمانِ اطمينانبخش است كه مىتواند بسيار تأثيرگذار باشد.
3. ايمان وحدتآفرين: اوج ايمان مورد اشاره پولس به وحدت در مسيح مىانجامد و زندگى كردن در او (غلاطيان 3:27). از نگاه او ايمانْ شخص مؤمن را با مسيح متحد مىكند و در اين اتحاد شخص مؤمن چون مسيح وارث درد و رنج و نيز وارث نجات و جلال خواهد بود. او مىگويد: «و هر گاه فرزندانم وارثان هم هستيم، يعنى ورثه خدا و همارث با مسيح، اگر شريك مصيبتهاى او هستيم تا در جلال وى نيز شريك باشيم» (روميان 8:17). درباره چگونگى شكلگيرى اتحاد در كل كتاب مقدس مطالب روشنى گفته نشده، ولى مىتوان گفت كه به صورت پراكنده مطالبى وجود دارد كه در جمع همه آنها نيز نمىتوان به روشنى چيزى فراتر از اين دريافت: «اگر بر مثال موت او متحد گشتيم در قيامتِ وى نيز چنين خواهيم شد» (روميان 6:5).
اما درباره نتايج اين اتحاد مىتوان مطالب روشنى يافت:
1) اتحاد با مسيح باعث امنيت ابدى ايماندار خواهد شد (يوحنا 10:28ـ30).
2) اين اتحاد باعث پرثمر شدن روح مىگردد (غلاطيان 5:22 و 23).
3) اين اتحاد باعث مشاركت با مسيح مىشود و انسان ايماندار مورد اعتماد او قرار گرفته و با نقشههايش آشنا مىشود (افسسيان 1:8 و 9).
4) ايمان محبتزا. از نگاه پولس، يكى ديگر از ويژهگىهاى ايمان آمرزشگرِ رهايىبخش آن است كه اين ايمان بايد به محبت بينجامد. او خود در اين باب چنين مىگويد: «و در مسيح نه ختنه فايده دارد و نه نامختونى بلكه ايمانى كه به محبت عمل مىكند» (غلاطيان 5:6).
5) ايمان نيكويىبخش. پولس در حالى كه بر اين باور است كه نجات از ايمان است نه از اعمال، با اين همه تأكيد دارد كه اين ايمان از اعمال نيكو جدا نيست بلكه اين اعمال ثمره و نتيجه ايمانند: تا آنان كه به خدا ايمان آوردند، بكوشند كه در اعمال نيكو مواظبت نمايند» (تيطس 3: 8).(79) معيار و شاخصه ايمان واقعى به مسيح بىگمان رستن از گناه است و انسان مؤمن به مسيح از نگاه عهد جديد گناه نمىكند (اول يوحنا 3:5).
7. معناى طرد شريعت نزد پولس
در اينجا با يك پرسش اساسى روبهرو مىشويم و آن اينكه آيا به راستى پولس مبلغ نوعى اباحىگرى است؟ آيا او در پى آن است كه بنىاسرائيل را در انجام احكام شرعى بىرغبت كند؟ به بيان روشنتر، آيا او مىخواهد دزدى، دروغگويى، زنا و بتپرستى و ساير احكام شرعى را ملغى اعلام كند؟ يا نزاع پولس با عنصر تشريع و نقش آن در رستگارى و نجات است نه انجام دادن احكام شرعى؟
مفسران يهودى و مسيحىِ پولس در پاسخ به اين پرسش اختلافنظر دارند، حتى مفسران مسيحى نيز رأى واحدى ندارند. شايد بخشى از اين مناقشه بدان دليل باشد كه پولس در نوشتههايش كلمه عبرى تورات را به كار نمىبرد، بلكه از كلمه يونانى نوموس(80) (شريعت) بهره مىگيرد. اين كلمه، آنگونه كه پيش از اين گفته شد، معانى مختلفى دارد. گاهى عام است و گاهى خاص. گاهى به معناى كل تورات است و گاهى هم به معناى هلاخا(81) يعنى شريعت و احكام شرعى كه ربىها بر مبناى تورات استوار كردهاند.(82) ما بر اساس همان وعده پيشين، مىكوشيم تا براساس گفتههاى پولس داورى كنيم نه تفسير مفسرانى كه بر مشرب خود سخن گفتهاند. براى رسيدن به يك داورى درست بحث را اين گونه آغاز مىكنيم:
يكم: در مجموعه رسالههاى پولس فراوان ديده مىشود كه او دست كم بر برخى از احكام شرعىِ موجود در عهد عتيق تأكيد دارد. از آن جمله مىتوان موارد زير را برشمرد:
ـ لهذا دروغ را ترك كرده و هركس با همسايه خود راست بگويد، زيرا ما اعضاى يكديگريم (افسسيان 4:25).
ـ هر قسم تلخى و غيظ و خشم و فرياد و بدگويى و خباثت را از خود دور كنيد (افسسيان 4:31).
ـ به يكديگر دروغ مگوييد (كولسيان 3ـ9).
ـ اى فرزندان، والدين خود را در همه چيز اطاعت كنيد، زيرا كه اين پسنديده است در خداوند (كولسيان 3:20).
ـ اى فرزندان والدين خود را در خداوند اطاعت نماييد، زيرا كه اين انصاف است. پدر و مادر خود را احترام نما كه اين اول حكم با وعده است (افسسيان 6:1 و 2).
ـ اما زنا و هر نوع ناپاكى و طمع هرگز در ميان شما مذكور هم نشود، چنانكه مقدسين را مىباشد و نه قباحت و بيهودهگويى و چربزبانى كه اينها شايسته نيست بلكه شكرگذارى، زيرا اين را تعيين مىدانيم كه هيچ زانى يا ناپاك يا طمّاع كه بتپرست باشد، ميراثى در ملكوت مسيح و خدا ندارد (افسسيان 5:3ـ 5).
ـ و اعمال جسم آشكار است يعنى زنا و فسق و ناپاكى و فجور و بتپرستى و جادوگرى و دشمنى و نزاع و كينه و خشم و تعصب و شقاق و بدعتها، و حسد و قتل و مستى و لهو و لعب و امثال اينها كه شما را خبر مىدهم، چنانكه قبل از اين خبر دادم كه كنندگان چنين كارهايى وارث ملكوت خدا نمىشوند (غلاطيان 5:19ـ21).
ـ فريب مخوريد زيرا فاسقان و بتپرستان و زانيان و متنعمان و لوّاط و دزدان و طمعكاران و ميگساران و فحاشان و ستمگران، وارث ملكوت خدا نخواهند شد (اول قرنتيان 6:10).
ـ از زنا بگريزيد (اول قرنتيان 6:17).
دوم: تفاوت پولس در تأكيد بر اين احكام شرعى با تأكيدى كه عهد عتيق بر اين احكام دارد بسيار متفاوت است. عهد عتيق اين احكام را احكام ايجابى تأسيسى قلمداد مىكند. به عبارتى، در عهد عتيق مصدر اين احكام يك نيروى بيرونى است (= خدا) به اين بيان كه اگر دزدى، قتل، زنا و دروغگويى بد است، بدان دليل است كه خدا گفته است و اگر احترام به پدر و مادر خوب است و لازمالاجرا بدان جهت است كه خدا خواسته است. اما پولس چنين رأيى ندارد. او به نوعى اطاعت درونى و باطنى فرامىخواند: «زيرا مختونان ما هستيم كه خدا را در روح عبادت مىكنيم» (فيلپيان 3:3) و اين احكام زائيده همان اطاعت روحانى و به عبارتى ايمان است. او معتقد است زندگانى جسمانى و زمينى براى خود اقتضائاتى دارد: و اعمال جسم آشكار است، يعنى زنا، و فسق و ناپاكى و فجور و بتپرستى و جادوگرى و دشمنى و نزاع و كينه و خشم و تعصب و شقاق و بدعتها و حسد و قتل و مستى و لهو و لعب و امثال اينها» (غلاطيان 5:19ـ21) و زندگى روحانى هم براى خود اقتضائاتى دارد و لوازمى، ليكن ثمره روح محبت و خوشى و سلامتى و حلم و مهربانى و نيكويى و ايمان و تواضع، پرهيزكارى است (غلاطيان 5:22).
شخص با ايمان چون جسم خود را به همراه مسيح بر صليب ميخكوب كرد و يك زندگانى روحانى و تازه برگزيده، پس از آن خواهشها كنده شده و به ثمرات زندگى روحانى مىرسد و آنانى كه از آن مسيح مىباشند جسم را با هوسها و شهواتش مصلوب ساختهاند (غلاطيان 5:24) و چون چنين كردهاند، در يك اطاعت روحانى بر اساس محبت، خوشبينى، سلامتى، حلم، مهربانى و نيكويى، ايمان، تواضع و پرهيزكارى رفتار خواهند كرد؛ بى آنكه امرى باشد و يا دستورى ايجابى آنان را به اين سمت كشانده باشد. اين ثمره زندگى روحانى آنهاست: «اما مىگويم به روح رفتار كنيد پس شهوات جسم را به جا نخواهيد آورد» (غلاطيان 5:16).
اعمالى را كه انسان بر اساس روح انجام مىدهد، اعمال تشريعى به شمار نمىآيند. چه اينكه او خود مىگويد: «اگر از روح هدايت شويد زير شريعت نيستيد» (غلاطيان 5:18) ولى هيچ شريعتى هم با اين اعمال در تضاد و تغاير نيست: «كه هيچ شريعتى مانع چنين كارها نيست» (غلاطيان 5:23). بر اين اساس، مىتوان گفت كه بر اساس انديشه پولس از آنجا كه در زندگى جديد جايى براى گناه نيست، براى شريعت هم جايى نيست؛ يعنى از آنجا كه بشر يك زندگى روحانى يافته كه در آن تمايلى به گناه ندارد، پس به شريعت نيازى نيست و او مىتواند بدون فرمان بيرونى مطيع باشد و از خطا بپرهيزد. اما اگر كسى هنوز تمايل دارد كه گناه كند، اين بدان معناست كه او هنوز هم دربند يك زندگى جسمانى است وهنوز نتوانسته است بهيك زندگى روحانى دست يابد.
بدين ترتيب، تأكيد پولس بر اين احكام، نه از آن جهت است كه آنها حكمى از احكام شريعتند، بلكه از آن جهت است كه اين احكام از لوازم زندگانى روحانى است. مراد پولس اين است كه دستيافتن به زندگى جديد كه يك زندگى روحانى است، لوازمى دارد ازآنجمله دورى ازپارهاى آلودگىهاست. به اينجمله پولس توجه كنيد: «به يكديگر دروغ مگوييد، زيرا آنطبيعت كهنه وفاسد شما كه دروغ مىگفت ديگر مرده و از بينرفته است» (ترجمه تفسيرى كتابمقدس، كولسيان 3:9). پولس دراينجمله براى اينكه چرايى پرهيز از دروغ را بيان كند، نمىگويد چون امر شدهايد كه پرهيز كنند، بلكه مىگويد چون دروغ زاييده طبيعتى كهنه است كه شما آن را با ايمان به مسيح از خود دور كردهايد و به يك زندگى جديد روى آوردهايد و «زندگى كاملاً تازهاى در پيش گرفتهايد كه طى آن درشناخت راستى ترقى مىكنيد و مىكوشيد هر روز بيشتر شبيه مسيح خالق اين زندگى تازه بشويد» (ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، كولسيان 3:10). بنابراين، دعوت پولس بهاحكام شرعى نيست، بلكه به يكزندگى روحانى است وتندادن بهاقتضائاتآن.
سوم: نكته سوم كه شايد نتيجهگيرى نهايى در پاسخ به پرسش پيشين باشد، اين است كه پولس مبلغ شريعت نيست و براى آن در رهايى انسان نقشى در نظر نمىگيرد، زيرا از اعمال شريعت هيچ بشرى عادل شمرده نخواهد شد (غلاطيان 2:16). او عنصر شريعت و جوهره تشريع را نفى مىكند و معتقد است كه شريعت توانايى رهايى انسان را از گناه ندارد و تأكيدش بر پارهاى از احكام شرعى از آن جهت نيست كه اينها احكام شرعىاند، بلكه از آن روى است كه اينها احكامى درونىاند و انسانى كه با ايمان زيست مىكند، چنين احكامى را مراعات خواهد كرد. اين احكام، بيشتر احكام اخلاقى و اعتقادىاند. در ميان احكامى كه پولس بر آنها تأكيد دارد و به انجام دادن آنها تأكيد مىكند و آنها را از لوازم زندگى روحانى برمىشمرد، نمىتوان احكام تشريعى به معناى رايج آن را يافت. با اين همه، تأكيد او بر پارهاى از احكام، و لو احكام اخلاقى يا اعتقادى، نشان مىدهد كه نمىتوان پولس را به تبليغ اباحيگرى متهم كرد. او شريعت و عنصر تشريع را از دايره نجات و رستگارى خارج مىكند، از آن جهت كه اطاعتى جسمانى است و بيرونى نه روحانى. از نگاه او ممكن است آدمى در جسم مطيع باشد، ولى اين اطاعت مايه نجات نيست. اطاعت بايد درونى باشد: زيرا مختونان واقعى ما هستيم كه خدا را در روح عبادت مىكنيم (فيلپيان 3:3) و نيز مىگويد: لهذا لازم است كه مطيع او شوى، نه به سبب غضب فقط، بلكه به سبب خير خود نيز (روميان 13:5). شايد به همين دليل است كه مىگويد ايمانْ اطاعت و شريعت را استوار مىكند(83) و هرگز از بين نمىبرد. آيا شريعت را به ايمان باطل مىسازيم؟ حاشا بلكه استوار مىسازيم (روميان 3:31) و اين بدان دليل است كه ايمان به مسيح اقتضا مىكند كه آدمى در پيروى از احكام شرعى كوشا باشد.(84)
در نگاه پولس شريعت امرى خارج از وجود آدمى نيست، بلكه روحالقدس آن را در دل آدمى حك كرده(85) و اين نكته، افتراق و تمايز شريعت قديم و جديد است.
در حقيقت پولس با مطرح كردن ايمان و نجات از طريق شريعت ايمان بر آن است كه بگويد اگر آدمى به اين گوهر دست يابد، از درون به واسطه روحالقدس هدايت مىگردد و ديگر نيازى ندارد كه يك زبان بيرونى به نام شريعت او را به اطاعت فراخواند.
8. مقايسه رويكرد پولس و عيسى
پارهاى از مفسران و الاهيدانان بدان باورند كه انديشه پولس درباره شريعت چيزى است جز انديشهاى كه در اناجيل چهارگانه و به ويژه انجيل متى از عيسى نقل شده است و اين دو با هم تفاوتهاى اساسى دارند. اين الاهيدانان و مفسران انديشههاى پولس درباره شريعت را به عنوان تسيم انديشه مسيح برشمرده و درباره آن سخن گفتهاند.(86) دستهاى ديگر در مقابل اين تفكر بر اين باوراند كه ميان آنچه عيسى درباره شريعت مىگويد و آنچه پولس در اين باره اظهار مىدارد، تفاوتى اساسى نيست و اين دو در جوهره كلام با هم يكىاند.
به همين دليل، اينان بسيار كوشيدهاند تا با تأويل پارهاى از آموزههاى پولس، ميان آنچه او مىگويد و آنچه عيسى گفته آشتى برقرار سازند. هانس كونگ، الاهيدان برجسته مسيحى، معتقد است تدبر و ژرفنگرى در سخنان پولس سبب خواهد شد كه به اين نتيجه برسيم كه جوهره كلام عيسى و پولس يكى است و اين دو با هم اختلافى ندارند. او باور اختلاف ميان آموزههاى پولس و عيسى را در زمينه شريعت زاييده يك انديشه لوترى مىداند و تفاسير دسته نخست را به انديشه لوترى نسبت مىدهد: «اگر كسى پولس را ازچشمانداز تفاسير لوترى مطالعهكند، اعتقاد راسخ پيدامىكند كه درنگاه پولس با مرگ و سپس رستاخيز عيسى مسيح بىترديد شريعت يهود پايان يافته است و اكنون اناجيل(بشارتها) بهجاى شريعت رواجيافتهاند.شريعت يهود نزد مسيحيان بىاهميت است و جاى خود را به ايمان به مسيح سپرده است و اكنون ايمان مهم تلقى مىگردد.(87)
با اين حال، اين دسته از الاهيدانان تفاوت آشكار عبارات و شيوه گفتارى عيسى و پولس را انكار نكردهاند و معتقدند اين تفاوت ناشى از اين است كه عيسى روستازاده بوده و به زبان ماهيگيران و كشاورزان سخن مىگفت و چون آنان از تشكيلات بهره گيرد، ولى پولس شهرنشين بوده و تصورات خود را در زندگى شهرى به چنگ آورده بود. به همين دليل، طبيعى است كه چون عيسى سخن نگويد.(88) اين دسته از مفسران با كوشش فراوان در پى آنند كه ثابت كنند كه پولس درباره شريعت چيزى جز آنچه عيسى گفته نمىگويد. با اين حال، در پايان اعتراف مىكنند كه پولس در نقطه مقابل با خود شريعت نيست بلكه در تقابل با انجام امور شرعى و نجات از راه شريعت است.»(89) نيز مىگويند: پولس با اصل شريعت تورات مخالفتى ندارد، بلكه با هلاخا مخالفت مىكند؛ يعنى شريعتى كه برساخته كاتبان و فريسيان است.(90)
ولى واقعيت آن است كه عيسى هرگز نافى جوهره شريعت نبود. او در پى اصلاح اطاعت از شريعت بود.(91) در سرتاسر اناجيل نمىتوان يافت كه عيسى(ع) حتى حكمى از احكام تورات را نفى كند، بلكه نفى حتى يك حكم را از زايل شدن آسمان و زمين مشكلتر مىداند (متى 5) و هميشه اعلام كرده است كه نيامده است تا حكمى از احكام شريعت را نفىكند (متى). انتقادىترين سخنان عيسى نه از شريعت بلكه از معلمان ومبلغان شريعت است و درواقع از چگونگى اطاعت كردن از آن و حال اينكه پولس نافى اصل و جوهره شريعت است و آن را از اساس بىارزش دانسته، در نجات انسان بىتأثير مىداند.
كتابنامه
1. الان، كول، التفسير الحديث للكتاب المقدس، العهد الجديد الرساله الى غلاطيه (ج9)، ترجمه به عربى الفى فاضل، دارالثقافه بيروت، 1994.
2. شركة ماستر ميديا، التفسير التطبيقى للعهد الجديد، دارالياس، 1995.
3. متى، المسكين، شرحرسالة القديس بولسالرسول الى اهلروميه، ديرالقديس انبارمقار، 1992.
4. باركلى، ويليام، تفسير العهد الجديد، دارالثقافه، مصر 1982.
5. بولس، باسيم، معجم الاهوت الكتابى، بيروت، دارالمشرق، 1986.
6. پالما، آنتونى، بررسى رسالههاى پولس، آرمان رشيدى، آموزشگاه كتاب، 1994.
7. ترجمه تفسيرى كتاب مقدس.
8. تيسن، هنرى، الاهيات مسيحى، ترجمه ميكائيليان، انتشارات حيات ابدى، تهران.
9. جيمس انس، نظام التعليم فى علم اللاهوت القويم، چاپ دوم، بيروت 1890.
10. حبيب، سعيد، سيرة بولس الرسول، دارالتأليف والنشر.
11. الفغالى، خورى بولس، دراسات بيبليه.
12. كهن، آبراهام، رجال كتاب مقدس، ترجمه گرگانى.
13. كهن، آبراهام، گنجينهاى از تلمود، تهران، يهوداحى، 1350.
14. متى المسكين، القديس بولس الرسول، 1992، مطبعه ديرالقديس انبار مقار.
15. مرىجويور، ديويد، درآمدى بهمسيحيت، ترجمه حسن قنبرى، مركز مطالعات اديان، قم 1381.
16. ميشل، توماس، كلام مسيحى ترجمه حسين توفيقى، مركز مطالعات اديان، قم 1377.
17. دورانت، ويل، تاريخ تمدن، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، تهران 1366.
18. ياسپرس، كارل، مسيح، ترجمه احمد سميعى گيلانى، انتشارات خوارزمى، تهران 1373.
19. James D. G. Dunn, The Theology of Paul, The Apostle, New York, 1998.
20. D. G. Dunn, The Cambridge Comepanion to St Paul James, New York, 2003.
21. George Arthur Buttrick, The Interpreter's Bible, 1995, The united state of America.
22. Joseph carbinal Ratziuger ch. schonbera, Catechism of the Catholic Church, Ignatius press, San francisco, 1994.
23. W. R. F. Browning, The International Standard Bible, Encyclopedia.
24. Catholic, Encyclopedia, New York, the encychbpedia press inc, 1907.
25. Alister McGroth, Christian Theology, cambridge, mass: Blackwell, 2002.
26. The Canons and Decress of the Sacred and Ecunmenical Council of Trent, Sess.
27. Great Christian Thinkers, Hans Kung, New York, continuun.
--------------------------------------------------------------------------------
1. Haacker Klaus, "Paul's Life" in The Cambridge Companion To St Paul. P. 19.
2. متى، المسكين، بولس الرسول، ص38. و سعيد حبيب، سيرة بولس الرسول، ص3.
3. پالما، آنتونى، بررسى رسالههاى پولس به غلاطيان و روميان، ص3.
4. Kung Hans, Great christian Thinkers, p. 17.
5. متى، المسكين، همان، ص17.
6. Haacker, Klaus, ibid, P. 23.
7. Ibid, P. 19.
8. ر.ك: اعمال رسولان؛ 8 و 9.
9. القس، الياس مقار، رجال كتب المقدس، ص 115.
10. مرى جويور، درآمدى به مسيحيت، ترجمه حسن قنبرى، ص91.
11. Haaker, Klaus, P.19.
12. Hans Kung, ibid, P.17.
13. Jamse, D. G. Dunn, The Theology of Paul. P.2.
14. پالما، آنتونى، همان، ص70، و The Internatioal Standard Bible, V.3, P. 89.
15. The Internatioal Standard Bible, V.3, P. 89
16. سعيد، حبيب، همان، ص11.
17. الفغالى، بولس، دراسات بيبليه، ج10، ص321.
18. The Interperters Bible, V.10, P. 514.
19. پالما، آنتونى، همان، ص28.
20. Origincal sin
21. المسكين، متى، همان، ص323؛ تيسين، هنرى، الاهيات مسيحى، ترجمه ميكائيليان، ص162.
22. كهن، آبرهام، گنجينهاى از تلمود، ترجمه گرگانى، ص114.
23. كهن، آبرهام، همان، ص144.
24. القس، جيمس، نظام التعليم فى علم اللاهوت القويم، ج2، ص94.
25. پالما، آنتونى، همان، ص64 و المسكين، متى، شرح رساله القديس بولس الرسول الى اهل روميه، صص268 و 273.
26. القس، جيمس، همان، ج 1، ص 942 و باركلى، ويليام، تفسير عهد جديد (رساله روم)، ص 95.
27. پالما، آنتونى، همان، ص 64.
28. باركلى، ويليام، همان، ص 95.
29. ر.ك: القس، جيمس، همان، ج 2، ص 94.
30. القس، جيمس، همان، ج 2، ص 94.
31. كهن، آبرهام، همان، ص 114.
32. كهن، آبرهام، همان، ص 114.
33. Trent
34. The Canons and Decress of the Sacred and Ecunmenical Council of Trent, sess. V., D. 789.
35. James, Dunn, ibid, P.128.
36. كهن، آبرهام، همان، ص 92 به نقل از ويقداربا، 27: 4.
37. كهن، آبرهام، همان، ص 92 به نقل از شبات، 55 ب.
38. McGrath, Alister, Christian Theology, P. 440.
39. تيسن، هنرى، همان، 175.
40. James, D. G. Dunn, ibid, P. 128.
41. The Interpreters Bible, V.10, P. 514.
42. The Interpreters Bible, v. 10. P. 514.
43. ماجراى اين پيمان در سفر پيدايش 17: 12ـ1 آمده است.
44. باسيم، بولس، همان، ص 446.
45. the Interpreters Bible, v. 10. P. 514.
46. المسكين، متى، القديس بولس الرسول، ص341.
47. ر.ك: كول، آلان، التفسير الحديث، ج9، 26.
48. همان.
49. المسكين، متى، همان، ص 322 و تيسن، هنرى، همان، ص163.
50. همان.
51. همان.
52. ميشل، توماس، كلام مسيحى، ترجمه حسين توفيقى، ص56.
53. ميشل، توماس، همان، ص56 و صص81ـ85.
54. باركلى، ويليام، همان، ح9، ص73
55. دورانت، ويل، همان، ج3، ص689
56. باسيم، بولس، المعجم اللاهوتى، ص447.
57. دورانت، ويل، همان، ج3، ص690
58. ر.ك: غلاطيان 3: 25.
59. پالما، آنتونى، همان، ص 28.
60. The Interpreters Bible, v. 10, p. 518 and v.9, p.476.
61. baptized in to christ، غلاطيان 3: 27.
62. پالما، آنتونى، همان، ص 68.
63. ترجمه تفسيرى كتاب مقدس، روميان 7: 1ـ4.
64. salvation
65. New Catholic Encyclopedia, v. 12 p. 623.
66. المسكين، متى، همان، ص338 و پولس، باسيم، المعجم الاهوتى الكتابى، ص446.
67. باركلى، ويليام، همان، ج9، ص99.
68. باركلى، ويليام، ج 9، ص102.
69. The Interperters Bible, V.10, P. 514.
70. ر.ك: پالما، آنتونى، همان، ص27.
71. ر.ك: پالما، آنتونى، همان، ج9، ص27 و باسيم، بولس، همان، ص446.
72. تيسن، هنرى، همان، ص162 ـ The Interpreters Bible, v 10, p. 514
73. تيسن، هنرى، همان، ص164
74. باسيم، بولس، همان، ص446 ـ پالما، آنتونى، همان، ص27
75. پالما، آنتونى، همان، ص 32.
76. باسيم، بولس، همان، ص 446.
77. پالما، آنتونى، همان، ص 60.
78. تيسن، هنرى، همان، ص 257.
79. مقايسه شود با 1: 16 و 2: 14 ـ و با غلاطيان؛ 5: 22 و 23، افسسيان؛ 5:9 و روميان؛ 9: 1.
80. Nomos
81. Halakha
82. Kung, Hans, ibid, p.18
83. تفسير تطبيقى عهد جديد، ص523.
84. Catholic, P.2053
85. باسيم، بولس، همان، ص447.
86. The International Standard Bible, v.3, P. 81.
87. Kung, Hauns, ibid, P.24.
88. Kung, Hans, ibid, P.24.
89. Kung, Hans, ibid, P.24.
90. Kung Hans, ibid, P.24.
91. ياسپرس، عيسى، ترجمه احمد سميعى، ص155.
صفحه اصلی بانک مفالات اخبار فیلم فراتر از فتنه ارتباط با ما
Info@Ngoic.Com